X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1385

همونقدر فکر کردن به اسباب کشی هیجان زدم میکنه که فکر کردن به قهرمانی ایتالیا تو جام جهانی ! فقط اینجا یه فرق اساسی هست و اونم اینکه موقعی که تصمیم به اسباب کشی گرفتی،بالاخره اینکارو انجام میدی ولی من ۳ تا جام جهانیه که تصمیم گرفتم ایتالیا قهرمان بشه و فایده‌ای نداره!! می‌بینین فرق کوچیکی نیست اما نمیدونم چرا هر دوش یه جور هیجانم رو تحریک می‌کنه !

خونه قبلیمون خیلی بزرگ بود.با یه حیاط سرسبز و یه حوض گنده اون وسط.تو یه کوچه بن بست،تو یه خیابون آروم.واسه هر چیز و هر کاری تو این خونه یه اتاق بود.حتی یه اتاق مخصوص برای من،وقتی قرار بود مهمون بیاد و مامانم داد میزد که یه کم خونه رو مرتب کنم ! اونوقت بود که در صورت فقدان زمان کافی،هر چی خرت و پرت وسط هال و سالن پذیرایی بود به اون اتاق محبوب من منتقل میشد !

این خونه اما کوچیکتره.دو تا طبقه داره و ما تو دومیش قراره زندگی کنیم.برٍ خیابونه.یه خیابون شلوغ بالای شهر.حیاطش حوض نداره و البته دیگه نه کسی دل و دماغ تو حوض شنا کردن رو داره و نه اجازه شرعی و عرفیش رو!! اونم با این دیوارای کوتاه همسایه های فضول ایرانی!مضافا اینکه"چهار دیواری اختیاری" همونطور که میدونین تو دین و مملکت ما بیشتر یه جوکه!(هرچند الآن که فکرش رو می‌کنم می‌بینم پنجم دبستان که بودم اولین نشانه های بلوغ یه دختر تو من پیدا شده بود.اما روزی نبود که به همراه تعداد زیادی از خواهران و برادران تو اون حوض بزرگ شنا نکنم!!).

ما مجبور بودیم بیایم خونه جدید.اگه مجبور نبودیم،مطمئنم که هر چهارتامون‌ (خودم و خواهر برادرهام) از همین خونه میرفتیم خونه بخت!!واسه خونه قبلی مشتری پیدا شده بود و ما تصمیم گرفتیم خونه‌ای که به زودی قراره فروخته بشه رو ترک و به خونه‌ای که سالهاست بی‌مصرف مونده نقل مکان کنیم.نکته جالب واسه من تفاوت نسل ما (من و حمید و هما و امید) با نسل پدر و مادرمون بود.اونا یه خونه بزرگ و آروم و حیاط دار و حوض دار میخواستن و ما عاشق تغییر کردن بودیم.عاشق اینکه بریم یه جای جدید (برای من ترجیحا شلوغ)،با آدمای جدید.اونا نگران از اینکه چطور باید با همسایه های جدید کنار بیان (و آیا اصولا همسایه های جدید آدمای خوبین؟!) و ما مطمئن از اینکه با بچه‌های همسایه طبقه پایین دوست میشیم کاملا هیجان زده از این تجربه نو.نمیدونم بچه‌های من چطورین؟ (من قراره وقتی بزرگ شدم!!سه تا بچه از پرورشگاه بگیرم!).نمیتونم قبول کنم اونا مثل نسل پدر مادر من بشن...واقعا بعیده.یه لحظه فکر میکنم اونا (بچه های ما) ممکنه مثل خود ما باشن.این معنیش اینه که فاصله بین نسل‌ها قراره کمتر بشه.یعنی اینکه ما (پدر و مادرهای آینده) قراره بچه‌هامونو بیشتر و بهتر درک کنیم.با لجام گسیختگی عجیب بچه‌های ۱۲-۱۳ ساله امروز بعید میدونم پدر و مادرهای آینده (ما)،نسبت به پدر و مادرهای خودمون خوشبخت‌تر باشن.پس فقط یه راه ناامید کننده می‌مونه و اون اینکه وقتی سن من و تو هم بالا رفت،وقتی من و تو هم پدر و مادر شدیم...اون موقع شروع می‌کنیم به مقابله با تغییر و هر چیزی که زندگی یکنواختمونو تکون میده.اگه بدونم فقط برای یک درصد آدما،علاقه به تغییر با بالا رفتن سن به خطر نمی‌افته،تمام داراییم!!(؟)رو میدم که جزء اون یک درصد باشم.