<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[دنیای حوری]]></title>
		<link>http://www.upsidedown.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[ماجرای یک روز طولانی]]></title>
					<link>http://www.upsidedown.blogsky.com/1387/05/01/post-42/</link>
					<description><![CDATA[<P>ساعت:&nbsp;۸ صبح امروز</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>خبر کوتاه بود. خشک و جدی. من از این لحظه تا ساعت&nbsp;۸ صبح فردا فرصت زنده بودن داشتم.</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>بچه که بودم، هر وقت از چیزی می‌ترسیدم یا نگران بودم، حس میکردم یک غدّه‌ی بزرگ (که آن روزها تازه اسمش را یاد گرفته بودم و فکر می‌کردم از دزد هم خطرناکتر است چون وقتی توی سر دوست بابا پیدایش شد، یک سال بیشتر&nbsp;مهلتش نداد) در شکمم تشکیل شده. دست به شکمم می‌کشیدم و حس می‌کردمش غدّه‌ی بی صاحب را. مثلآ اگر مامان و بابا با هم بحثشان می‌شد، غدّه‌ی کذایی سر و کله‌اش پیدا می‌شد و بیچاره‌ام می‌کرد. نگران بودم نکند اینها از هم طلاق بگیرند... وقتی باز همه چیز عادی می‌شد، غدّه‌‌‌ هم ناپدید می‌شد. حالا پانزده شانزده سال گذشته و من دوباره حسّش می‌کنم. از همیشه بزرگتر.</P>
<P><BR>&nbsp;بلند می‌شوم. مات و مبهوت چرخی در خانه می‌زنم. باید به کسی بگویم. همه خوابیده‌اند. نگاهشان می‌کنم. خوب می‌دانم از فردا زندگی‌شان حسابی عوض خواهد شد. نمی‌خواهم این آخرین روز را هم خراب کنم برایشان. </P>
<P><BR>کامپیوتر را روشن می‌کنم. باید چیزی توی وبلاگم بنویسم. آفلاین هم میتوانم بگذارم. شاید بهتر باشد به چند نفر میل بزنم...</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>نگاهم روی دسکتاپ خشک می‌شود. همین هفته‌ی پیش بود که با هما فولدر عکسهای شمال را مرتب کردیم. غدّه‌ی لعنتی تکانی میخورَد انگار. فولدر شعرهای اخوان هم آنجاست. ماه قبل که حمید اصفهان بود با خودش آورده بودشان. فیلم سوئینی تاد هم هست. جمعه‌ی قبل با پویا دیده بودیم. جانی دپ آدم میکشت و پویا بی وقفه سوال می‌پرسید. چشمم می‌افتد به فیفا&nbsp;۲۰۰۸ و گریه امانم نمی‌دهد. با حمید و امید می‌چسبیدیم به مانیتور و دعوایمان می‌شد سر اینکه بازی کداممان بهتر است. همیشه هم توافق می‌کردیم که حمید خوب گل می‌زند، من خوب دفاع می‌کنم و امید ضربه ایستگاهی‌ها را از همه بهتر می‌زند. یاهو مسنجر هم آن گوشه است و من را دیوانه می‌کند...</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>مامان از خواب بیدار شده و چایی می‌گذارد. نگاهم نمی‌کند. خیالم راحت می‌شود. بدجوری تابلو شده‌ام به گمانم... در حالیکه توی یخچال دنبال چیزی می‌گردد مثل همیشه بزرگترین دغدغه‌ی آن ساعت صبحش را با اولین کسی که از خواب بیدار شده در میان می‌گذارد... آب دهانم را قورت می‌دهم. خودش می گوید (قورمه سبزی چطوره؟) چیزی گلویم را چنگ می‌زند. هنوز جوابی نداده‌ام که مثل همیشه مکالمه را یک نفره می‌کند (ولی حمید جمعه میاد). این یعنی قورمه سبزی غذای جمعه‌ مان است. ادامه می‌دهد: (ماکارونی خوبه، اما هما قراره برای ناهار با ندا بره بیرون. اونو میشه فردا درست کرد)... بقیه‌ی حرفهایش را نمی‌شنوم دیگر. نگاهی به ساعت می‌اندازم... پاندول تزئینی‌اش ایستاده باز. مامان به رسم هر روز، تلویزیون را روشن می‌کند. مهران جوادی نیا اخبار ورزشی ساعت&nbsp;۹:۳۰ را می‌گوید: (فردا تیم ملی بسکتبال با دالاس دیدار می‌کند). این منصفانه نیست. من هم می‌خواهم نتیجه را بدانم...</P>
<P><BR>میروم توی اتاق. کتاب تست ریاضی عمومی روی میز باز است. روی یک کاغذ نوشته‌ام تا آخر هفته باید فصل سه را تمام کنم. کتاب "غرور و تعصب" جین آوستن و "جهالت" میلان کوندرا هم گوشه‌ی میز است. تازه یادم می‌افتد که "داشتن و نداشتن" همینگوی را نیمه کاره رها کردم و نفهمیدم آخر چه بلایی به سر <EM>هری مورگان</EM> و <EM>اِدی</EM> آمد...صدای مامان می‌آید که (مگه نمیری باشگاه؟) ساعت را نگاه می‌کنم: (نه، امروز حالشو ندارم).</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>هما لباس می‌پوشد که‌ برود. بی اختیار می‌گویم (هما میشه نری؟) برمی‌گردد و خیره نگاه می‌کند. خودم از حرفی که زده‌ام پشیمان میشوم. می‌دانستم که به هر حال می‌رود اما با این سوال مزخرف کاری کرده‌ام که تا مدتها خودش را سرزنش کند و همه جا بگوید "انگار زمان مرگش را می‌دانست" و من هیچ خوشم نمی‌آید.</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>به شکوفه زنگ می‌زنم. تهران است. می‌گوید (یه خبر داغ. حدس بزن). میخواهم بگویم من فردا... (بگو خودت). میگوید از&nbsp;دانشگاه SFU پذیرش گرفته و اول سپتامبر دارد می‌رود. می‌گویم اگه زنگ نزده بودم بی خبر می‌رفتی ها. می‌گوید میخواسته بیاید اصفهان و خبرم کند. دلم می‌خواهد دادم را بگذارم سرش که تو نگفتی تا چند روز دیگر من زنده باشم یا مرده؟ زبانم می‌چرخد و می‌شنوم که دارم می‌گویم (تا اول سپتامبر چند روز مونده؟)</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>موقع ناهار، بابا شبکه&nbsp;۱ را می‌گیرد. چقدر زود هشت ساعت گذشت. حیاتی از هر روز غیر قابل تحمل‌تر شده است و کتلت‌های مامان عجیب سفتند. می‌روم دستشویی و همه‌شان را بالا می‌آورم. کتلت‌ها را و حیاتی را.</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>از چند ماه پیش که امید فیلم&nbsp;هفت سامورایی&nbsp;را دید، هر روز به من دیدنش را توصیه‌ می‌کرد و من هر بار به دلیلی فیلم دیگری را ترجیح می‌دادم. می‌گفت اگه نبینی نصف عمرت به فناست. می‌روم توی اتاقش و می‌گویم (سی دی&nbsp;هفت سامورایی کجاس؟). می‌خواهم توی این چند ساعت باقی‌مانده، نصفه‌ی فنا شده‌ی عمرم را نجات بدهم.</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>دوازده ساعت گذشته و من می‌دانم نیمه‌ی آخرش سخت تر می‌گذرد. من را می‌خنداند این خدا. این همه آدم توی این دنیا زندگی می‌کنند. یکی دیگر جنگ راه می‌اندازد، یکی دیگر مردم را خر می‌کند، یکی دیگر برق را قطع می‌کند، یکی دیگر صندلی داغ را اجرا می‌کند... چرا من باید زمان مرگم را بدانم؟ این است آن حکمتی که همه می‌گویند خدا دارد؟ می‌توانم آبرویش را بریزم. می‌توانم تمام برنامه‌هایش را به هم بزنم و آن حکمت تقلبی‌اش را ببرم زیر علامت سوال... می‌توانم خودکشی کنم. بهتر از این است که این غدّه‌ی بی پدر من را از پا در بیاورد... جایش را هم انتخاب کرده‌ام. همسایه‌ی طبقه‌ی پایین، حیاط خانه را از ما گرفت. همیشه دلم میخواست جواب این کارشان را بدهم. چه چیز بهتر از اینکه با فریاد من به حیاط بیایند و آنجا را غرق خون ببینند؟</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;ساعت: ۱ صبح فردا</P>
<P>پایین را نگاه می‌کنم. می‌ترسم. واقعا می‌ترسم...به این امید که ساعت&nbsp;۸ صبح مرگ دردناکتری در انتظارم بوده، چشم‌هایم را می‌بندم و می‌پرم. همینطور که پایین می‌آیم می‌بینمش که انگشت وسطش را به سمتم گرفته و با لحن همیشگی‌اش می‌گوید: (مقرّر فرموده بودیم&nbsp;۱ صبح)</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 08:59:55 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.upsidedown.blogsky.com/Comments.bs?PostID=42</comments>
          <guid>http://www.upsidedown.blogsky.com/1387/05/01/post-42/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[! Gut gemacht]]></title>
					<link>http://www.upsidedown.blogsky.com/1387/04/06/post-41/</link>
					<description><![CDATA[<P>آلمان تیم محبوبی نیست. زیبا بازی نمی‌کند. وقتی خوش تکنیک ترین بازیکن یک دهه‌ی اخیر تیمی اولیور نویویل باشد، تکلیف معلوم است دیگر. بازیکنانش در قالب یک تیم وظایف خود را انجام میدهند; مهم نیست سه گل جلو باشند یا عقب. ماشینهای آلمانی تا آخرین دقیقه همان کاری را می‌کنند که باید. حالا شاید ابزارشان در یک تورنمنت آنقدر تکمیل نباشد ولی بازده، حداکثر است. بازیکن گل قهرمانی تیم را زده، شادی اش را نگاه می‌کنی، انگار بازی منچ را برنده شده. نه داد و فریادی، نه شیرجه‌ی جانانه‌ای روی چمنها، نه اشک شوقی. هیچ. در احساساتی‌ترین حالت شاید دوست دخترش را می‌بوسد. فینال جام جهانی را باخته‌اند. بازیکنان را نگاه می‌کنی، انگار از مارِ خانه‌ی ۹۸ مار و پله نیش خورده‌اند. در غریب‌ترین حالت شاید دو سه قطره‌ای هم اشک بریزند.</P><br><P> </P><br><P> همیشه هم به تیمهای <EM>قشنگ</EM> جام‌های جهانی و اروپایی حال مبسوطی داده‌اند. از هلند کرویف تا فرانسه‌ی پلاتینی. از آرژانتین مارادونا تا انگلیس میزبان در ومبلی. گیریم که هیچوقت زورشان به برزیل نرسیده باشد. بر و رویی هم ندارند که بشود در میان جماعت نسوان برایشان هواداری پیدا کرد. همه شان شبیه هم‌اند. مو بور و قد بلند و معمولی.</P><br><P> </P><br><P>هیچوقت آلمانها را دوست نداشتم و البته هیچوقت هم از آنها بدم نیامده است. علتش شاید این بوده که همیشه از شکست آن تیمهای "<EM>قشنگ</EM>"ی که گفتم لذت برده‌ام. تیمهای <EM>قشنگی</EM> که مجید جلالی و انصاری فرد و جاودانی دوستشان دارند. که فوتبال را قشنگ بازی می‌کنند و تهاجمی. که فوتبالشان ماشینی نیست و من همیشه دلم خواسته بدانم اگر ماشینی نیست یعنی فوتبالدستی است؟</P><br><P> </P><br><P>خیلی دلم میخواست ترکیه بازی را ببرد. من عاشق این همه جنگندگی‌ام. این همه اتحاد. این همه شور و "آن" همه شانس سزاوارانه از همان دست شانس‌هایی که یونان خسته کننده‌ی هیجان انگیز را قهرمان جام قبلی کرده بود. نشد. ترکها اما با معجزه‌هایی که ساختند خودشان را در ذهن طرفداران فوتبال جاودانه کردند هر چند صعود به فینال سزاوار فوتبالیست‌های مو بور و قد بلند و معمولی آلمان بود. فوتبال خشک و ماشینی آلمانی شاید پر از دریبل‌های آنچنانی و پاسهای پشت پا و حرکات فانتزی نباشد اما بیشتر از هر فوتبال دیگری پهلو به پهلوی زندگی میزند. آنها انگار هیچوقت نمی‌میرند. </P><br><P> </P><br><P>برای فوتبال قشنگ هم بروید بازی بچه‌های سیاهپوست برزیلی را با آن پاهای لخت و موهای وزوزی ببینید. انقدر قشنگ دریبل میزنند...</P><br><P> </P><br><P>پ.ن.۱. این ایتالیای ما هم حذف شد. حالا که امضا جمع کردن مُد شده، فکر کنم بد نباشه یه پتیشن بذارم اینجا تا با امضاهایی که جمع میشه بتونم احساسات بشر دوستانه و خواهرانه‌ی خودم رو به دونادونی ابراز کنم. <A href="http://i30.tinypic.com/1y72vr.jpg">این</A> عکس به طور خلاصه جام امسال رو توصیف می‌کنه. برای ایتالیا، تونی، و من.</P><br><P> </P><br><P>پ.ن.۲. من اومدم ابروی وبلاگم رو بردارم، فکر کنم واضح و مبرهنه که زدم کورِش کردم. هر گونه تلاشی برای آندو کردن قضیه هم کاملآ بی‌نتیجه موند. اینه که الآن هر چی نگاه می‌کنم می‌بینم خیلی هم قشنگ شده و واقعآ وای که چقدر قشنگ شده !</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 06:09:44 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.upsidedown.blogsky.com/Comments.bs?PostID=41</comments>
          <guid>http://www.upsidedown.blogsky.com/1387/04/06/post-41/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نخوچی خورون !]]></title>
					<link>http://www.upsidedown.blogsky.com/1387/03/30/post-40/</link>
					<description><![CDATA[یه پسرخاله دارم که اسمش مهرداده و به شدت موجود خسته‌ایه. رتبه‌ی کنکورش 46 شد سالها پیش و پزشکی دانشگاه اصفهان رو انتخاب کرد. نمیتونم طوری توصیفش کنم که عمق فاجعه‌ی اتفاق افتاده رو نشون بده. باید از نزدیک دیدش، باهاش حرف زد، در مجاورتش همزمان خندید و گریه کرد، عصبانی شد، قاطی کرد، دیوانه شد، دوباره گریه کرد و بیخیال شد.<br><br>اومده میگه: اگه گفتی کیه که هم اسکار برده هم نوبل؟<br>-	امممممممم...باید نویسنده باشه. (با امید تا جایی که میتونیم فیلمهای قدیمی رو بررسی می‌کنیم و به نتیجه‌ای نمی‌رسیم). کیه؟<br>-	(قاه قاه) اونو که نمی‌گم !<br>-	(چشمهای گرد شده‌ی من و امید)<br><br>یه بار اومده به من می‌گه:  رشته‌ی تو فوق هم داره؟ (قاه قاه)<br>-	(دندان قروچه) راستش نه. فقط شاگرد اول‌ها رو میفرستن برن نهضت درس بدن.<br>-	(قاه قاه)<br><br>یه جمله‌ی قصار هم داره که واقعآ سراپای وجود منو می‌سوزونه: "شائوشنک "پشم" پاپیلون هم نیست".<br><br>وقتی میخواست بره سربازی، تمام فامیل با سازمان نظام وظیفه، تیمسارها، سرهنگ‌ها، سرگردها، سروان ها و سربازهایی که قرار بود با مهرداد سر و کار داشته باشن ابراز همدردی کردن. صبح می‌رفت و دقیقآ یک ساعت بعد برمیگشت و من عمیقآ معتقدم اونجا بهش می‌گفتن آقا شما برو استراحت کن !<br><br>حالا اینها رو گفتم تا برسم به اصل ماجرا. مهرداد تخصص قبول شده. دانشگاه تهران. رشته‌ی اطفال.<br><br>*من صمیمانه از خداوند درخواست صبر جزیل دارم برای پدر و مادرهای اون اطفال.<br><br>*تمام اون طفل های معصوم رو از همین جا در آغوش می‌گیرم و می‌بوسم.<br><br>*و برای آینده‌ی کشور عزیزم که این نوزادان بیگناه قراره بسازنش ابراز نگرانی می‌کنم.<br><br><br>در طول مدتی که این متن رو می‌نوشتم ندایی در گوشم می‌گفت: <br><br>أیحب أحدکم أن یأکل لحم أخیه میتا؟<br><br>و منم سرسختانه جواب می‌دادم مهرداد برادر من نیست !<br><br>پ.ن. جرج برنارد شاو در سال 1925 برنده جایزه‌ی نوبل ادبیات و در سال 1938 برنده‌ی اسکار شد (!)<br>]]></description>
					<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 11:06:29 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.upsidedown.blogsky.com/Comments.bs?PostID=40</comments>
          <guid>http://www.upsidedown.blogsky.com/1387/03/30/post-40/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۴-۳-۳ یا ۴-۳-۱-۲؟ مساله این است!]]></title>
					<link>http://www.upsidedown.blogsky.com/1387/03/26/post-39/</link>
					<description><![CDATA[<P>این ترکیب تیم ملی ایتالیا یه مدتیه دغدغه‌ی بزرگ من شده. لیپی توی جام جهانی قبل ۴-۲-۳-۱ بازی میکرد که خب کاملآ هم ابزارش رو داشت. توتی نفر وسط اون ترکیب سه تایی پشت مهاجم‌ها بود. الان دیگه توتی نیست و البته دونادونی از همون اولین بازیهای مقدماتی جام ملت‌ها تیم رو با ۴ تا مدافع٬ سه تا هافبک٬ و سه تا مهاجم که البته یکیشون (تونی) مهاجم نوک بود می‌چید. توی این ترکیب٬ تیم یه هافبک مهاجم میخواد واسه سمت&nbsp;راستِ اون مهاجم نوک و یکی واسه سمت چپ که کامورانزی و دی ناتاله اونجا بازی می‌کردن. ایتالیا اینجوری به ظاهر با اقتدار ولی به نظر من خیلی سخت به عنوان تیم اول اومد جام ملت‌ها.</P>
<P>توی فصلی که گذشت٬ الکس اگه نگیم بهترین بازیکن٬ ولی دست کم بهترین بازیکن &lt;ایتالیایی&gt; لیگ بود و با اینکه یه مهاجم دومه اما تو ترکیب ۴-۴-۲ یووه٬ تونست آقای گل لیگ شه&nbsp;در حالیکه&nbsp;بین پنج تا گلزن اول بعد از ترزگه٬ کمترین تعداد پنالتی رو زده بود.&nbsp;البته&nbsp;این منطقی نیست که بگیم ایتالیا باید با سیستمی بازی کنه که الکس توش کارایی داره اما هر چی که هست٬ الکس نمیتونه یه گوش چپ باشه. از اونطرفم پیرلو و گاتوزو به شدت افت کردن و برای همین توی سیستم ۴-۳-٬۳ چیزی به تیم اضافه نمی‌کنن. اگه در نظر بگیریم که پیرلو و گاتوزو کنار کاکا و پاتو نتونستن واسه میلان سهمیه‌ی جام باشگاه‌ها بگیرن٬&nbsp;به این نتیجه می‌رسیم&nbsp;خیلی دور از ذهنه که بتونن کنار دی‌ناتاله و کامورانزی باعث صعود ایتالیا بشن.</P>
<P>من الآن شدیدا دنبال یه ترکیب خوب می‌گردم که اولآ به&nbsp;الکس توش حسابی&nbsp;احساس خونه‌ی خاله دست بده (!) و ثانیآ ایتالیا بتونه گل بزنه. کاغذهای چکنویس این چند روز درس خوندنم پر از این شکل‌هایی شده که مجید جلالی‌ هم می‌کشه فقط با این تفاوت که مال من دستیه. مثلآ این خوبه به نظرم:</P>
<P>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;دروسی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پروتا</P>
<P>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;پیرلو</P>
<P>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; کاسانو</P>
<P>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;دل‌پیرو&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تونی</P>
<P>خیلی رویاییه. بعد الکس که دیگه خسته شد (!)٬ عیبی نداره توتو به جاش بازی کنه و ضمنا آکوئیلانی هم میتونه به جای پیرلو بازی کنه. حالا اگه این یه کم واسه دونادونی درکش سخته٬ یه راه دیگه هم هست:</P>
<P>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; پروتا&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دروسی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پیرلو&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کامورانزی</P>
<P>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; الکس&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تونی</P>
<P>یعنی ۴-۴-۲‌یِ سر راست. اگه تیم خواست هجومی‌تر شه٬ توتو این بار میتونه به جای پروتا بیاد توی پست محبوبش بازی کنه. کاسانو هم میتونه &lt;بعد&gt; از خسته شدن الکس باهاش جا‌به‌جا شه. دیگه یه ۴-۴-۲ که بیشتر نیست. من می‌دونم دونادونی میتونه این یکی رو بفهمه چون&nbsp;انصافآ اگه نفهمه در حد قلعه‌نوعی&nbsp;و ناصر حجازی و علیفره. حتی غلام پیروانی هم بلده.</P>
<P>حالا اینها یه قسمت ماجراس فقط. در واقع ۴-۳-۳ یا ۴-۳-۱-۲&nbsp;؟ نصف مسئله این است. نصف دیگه‌اش اینه که زور رومانی به تیم دوم هلند نرسه که خیلی بعید می‌دونم. هنوز یادآوری اون بازی کثیف دانمارک و سوئد منو مشمئز (!) می‌کنه. داوری هم&nbsp;که مثل همیشه در حال مورد عنایت قرار دادن دهن&nbsp;ایتالیاست. من نمی‌دونم چرا این نصیر‌زاده انقدر به چاقی و اضافه وزن خسروی بدبخت گیر می‌داد. این داورهای اروپا ماشالله&nbsp;چیزی کم ندارن. از همین الان معلومه اگه ایتالیا حذف شه بازی فینال رو میدن به روزتی (که واقعا فتبارک الله احسن الخالقین). البته بوساکا هم هست که چون سوئیس میزبانه شاید اون فینال رو سوت بزنه. من که امیدوارم خودِ بوساکا باشه. برای بازی فینال... بین ایتالیا و آلمان!</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 09:25:47 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.upsidedown.blogsky.com/Comments.bs?PostID=39</comments>
          <guid>http://www.upsidedown.blogsky.com/1387/03/26/post-39/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[A requiem for another failed romance]]></title>
					<link>http://www.upsidedown.blogsky.com/1387/03/20/post-38/</link>
					<description><![CDATA[مقدمه:<br><br>متنی که می‌نویسم یک متن عاشقانه نیست. یک درام گریه دار هم نیست. صرفا یک بازگشت، به یک مناسبت خاص است.<br>این متن نهایت تلاش من برای محاوره ای ننوشتن است. کاری که در آن تجربه ای ندارم.<br><br>متن:<br><br>یک سال می‌گذرد از آن روز.<br><br>یادم می‌آید آن روزها هم مثل این روزها، دختر پیامبر شهید شده بود. خیابان ما از همیشه شلوغ ‌تر بود و بساط شربت و شام به پا. گوشی موبایلم که زنگ خورد پانزده دقیقه ای بود که حاضر شده بودم. پله ها را دو تا یکی پایین آمدم. ایستاده بود کنار همبرگر فروشی روبروی خانه مان. بعد از آن همه وقت. دو سال؟ کمی بیشتر یا کمتر.<br>دستش سرد بود. چند دقیقه‌ای بیشتر نماندم. نمی‌شد که بمانم. اما قرار فردا را گذاشتیم. یادم است فردای آن شب امتحان داشتم. تا صبح با مباحثه‌ های سقراط و هراکلیوس کلنجار می‌رفتم.<br><br>سوال‌ها را با بیشترین سرعتی که در خودم سراغ داشتم جواب دادم. اتوبوس دانشگاه جلوی پایم ایستاد و من مثل همیشه دیر کردم. هیچوقت اسم خیابان‌ها را یاد نگرفتم آخر. آن روزها خوب یادم است میهمان عزیزی داشتیم که به زودی عازم سفر بود. من اما با او بودن را دوست تر می‌داشتم.<br><br>از وقتی یادم می‌آید عاشق چیزهای کودکانه‌ای می‌شدم. منطقی هم نداشت. کافی بود فقط آن شادی بچگانه‌ام کمی قلقلک می‌شد. از عشق دوران کودکی‌ام به لباس فرم سربازی که یک روز در میان سر چهار راهمان می‌ایستاد، تا کمی بعدتر که دندان شکسته پسرک کارگر نانوای محله‌مان مرا عاشق خودش کرد، تا بعدترش و آن عشق عجیب به آن فوتبالیست، فقط چون وقتی می‌دوید عرق از پهنای صورتش می‌چکید و تا کمی بیشتر از یک سال پیش که عاشق یک دست خط شدم. پشت برگه امتحانم چیزی نوشت و تاریخ  یک سال پیش را زد.<br><br>تازگی‌ها احساس می‌کنم این طرفها می‌آید. فکر می‌کند من مثل همیشه تاریخ‌های مهم را از حفظ نمی‌کنم. دوست دارم نا امیدش کنم.<br><br>این روزها دارم عاشق پسرکی می‌شوم که عینک می‌زند و گمانم چپ دست است و بدجور آن ذوق کودکانه‌ام را به وجد می‌آورد; خیلی ظریف، خیلی آرام، خیلی بی‌رحم.<br><br>حاشیه:<br><br>بازی‌های جام ملت‌ها شروع شده و من نه درست درس میخونم نه با خیال راحت بازیها رو می‌بینم. بدجوریم شاکی ام. الکس جانمان، امسال آقای گل شده و با این حال باید ذخیره توتو دی ناتاله باشه که درسته اسمش رو خیلی دوست دارم ولی اینا دلیل نمیشه جای الکس رو بگیره. یادمه موقع جام ملتهای چهار سال پیش به تراپاتونی می گفتم CRAPattoni، حالا به نظرم هیچ اسمی مناسب تر از DONEadoni نیست واسه این یکی.<br><br>مثل همیشه از فرانسه متنفرم و ضمنا خیلی زیاد دلم میخواد پای کریستیانو رونالدو قلم شه.<br><br>روسیه و یه جورایی شاید کرواسی رو دوست دارم و اصلا هم هیچ ربطی نداره که اینا انگلیس رو انداختن بیرون.<br><br>و در آخر اینکه الکس فقط همین یه جام رو نداره...]]></description>
					<pubDate>Mon, 9 Jun 2008 21:56:26 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.upsidedown.blogsky.com/Comments.bs?PostID=38</comments>
          <guid>http://www.upsidedown.blogsky.com/1387/03/20/post-38/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
