X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1385

بالاخره پارکینگ دانشگاه افتتاح شد.فعلا که سر حراست دانشگاه به شدت به در ورودی گرمه تا ماشینها رو به پارکینگ راهنمایی کنن.در واقع به غیر از اساتید و بچه‌هاشون و البته یه عده‌ای از بچه‌های خوابگاه -که مجوز دارن- بقیه باید ماشین خودشون رو داخل پارکینگ نزدیک در ورودی دانشگاه پارک کنن و با اتوبوس وارد بشن.اینجوری عملا آوردن ماشین به دانشگاه بی‌معنی میشه.تو دانشگاه بی در و پیکر ما گاهی برای رفتن یه مسیر که ممکنه در طول روز مجبور شی چند بار هم تکرارش کنی بدون ماشین کلی انرژی ازت گرفته میشه.بیخود نیست وقتی یه صبح تا ظهر رو تو دانشگاه میگذرونی موقع برگشتن به خونه احساس میکنی روی فرهاد رو تو کوه کندن کم کردی! در اینصورت خیلی خیلی مسخرست که وقتی میتونی با سرویس بیای دانشگاه و با سرویس برگردی،ماشینت رو بیاری فقط و فقط برای پارک کردن تو اون پارکینگ که از بیخ و بن درکش نمیکنم.تو مملکت ما که همه تصمیمات یا جهت گیری سیاسی دارن یا ازشون چنین برداشتی میشه من از ساخت این پارکینگ سر در نمیارم.یه هزینه زیاد و بی دلیل برای دانشگاهی که با وجود پذیرفتن دانشجوهای دوره مشترک -پولی!- سال گذشته با یه رقم وحشتناک کسری بودجه مواجه شد و امسال قراره علاوه بر عمران تو رشته‌های کامپیوتر و احتمالا مکانیک هم چنین دانشجوهایی بپذیره.یه چیز مسخره دیگه،ساخت این پارکینگ نزدیک در ورودیه در حالیکه منطق حکم میکنه تو همچین جاهایی پارکینگ در مرکزی ترین جا بنا بشه.به هر حال برای منی که رانندگی بلد نیستم و از رانندگی بدم میاد و هیچوقت راننده این خیابونها نخواهم شد،منی که راه رفتن رو حتی تو مسیرهای خسته کننده دانشگاه دوست دارم و امروز با وجود برف و بارون شدید مسیر دانشکده تا جهاد رو هم برای خریدن یه کتاب پیاده رفتم بد هم نشد! کلا جایی که تعداد ماشینها کمتره،جای دوست داشتنی تریه! با این حال این جماعت رو درک نمیکنم.صدای هیچکس در نیومد! هیچ اعتراضی در کار نبود.همه خیلی شیک ماشینهاشون رو تو پارکینگ پارک کردن و سوار اتوبوسها شدن.

اوایل سال گذشته،موقعیکه حراست تازه کار خودش رو شروع کرده بود و هیچکس نمیدونست محلوجی کیه و ماشین زرد با آژیر قرمز رنگش چه معنی داره من جزو اولین نفراتی بودم که مورد لطف شخص محلوجی قرار گرفتم.شلوار کوتاهی پوشیده بودم و جلوی موهام از مقنعه بیرون بود.صدای بوق یه ماشین توجهم رو جلب کرد.یه آقا با چشمهای سبز و ریش کثیف به شلوار کوتاه من گیر داد و گفت به زودی شاهد حضور پر رنگ‌تر ما در دانشگاه خواهید بود! البته شلوارم اونقدرام کوتاه نبود ولی فکر کنم برای دستگرمی تو اون ساعت خلوت دانشگاه -2 بعد از ظهر- موردی مناسبتر از من پیدا نمیشد! از همون هفته معنی حضور پر رنگ حراست رو متوجه شدیم.حتی نگهبانهای دانشگاه -که آدمهای کاملا معمولی بودن- تحت پوشش حراست در اومدن و یه بار یکیشون اعتراف کرد که تعداد افرادی که اسم و شماره دانشجوییشون یادداشت میشه نسبت مستقیم با حقوقش داره! اونوقتها دختری که شلوار کوتاه به پا نداشت و آرایش تندی رو صورتش نبود -حتی با وجود موی بیرون و مانتوی کوتاه- مطمئن بود که کسی کاری بهش نخواهد داشت...هفته گذشته اما وقتی نگهبان دانشکده مکانیک اسم و شماره دانشجویی یکی از بچه‌ها -با مانتو و شلوار بلند و بدون کوچکترین آرایش روی صورت- رو فقط به خاطر موی بیرون از مقنعه نوشت هیچکس تعجب نکرد! یکسال بیشتر از شروع این ماجراها نمیگذره ولی اونقدر راحت و بی دردسر هر صبح با مانتوی بلند و بدون آرایش اومدیم دانشگاه که شاید فردا اگه کسی به خاطر چادر سر نکردن هم اسممون رو نوشت تعجب نکردیم! قصه خیلی سادست.ما آسونتر از حد تصور فرمان می‌بریم و اونها وقیح تر از همیشه قدرتشون رو به رخ میکشن!

بی ربط: استقلال از جام باشگاهها کنار گذاشته شد! امیر خان قلعه‌نویی که فکر میکرد ماجرا با یه جریمه ساده فیصله پیدا میکنه حسابی رو دست خورد.تقصیری هم البته نداره.زندگی کردن تو کشوری که مسائل و مشکلات بغرنجش بصورت مرامی! حل میشن هر کسی رو میتونه بد‌عادت کنه! روز به روز بیشتر متوجه شباهتهای عجیب ژنرال و پرزیدنت میشم.دروغهای شاخدار،ادبیاتی که بیسوادی مفرط ازش تراوش میکنه،خر فرض کردن ملت،توهمات بیمارگونه،رسیدن به مرحله اعتبار بعد از گذروندن یه دوره طولانی گدایی! و مهمتر از همه اینها علاقه هر دوشون به ونزوئلا! از ویژگیهای مشترک این دو نفره! به هر حال استقلال از جام باشگاهها کنار گذاشته شد.البته اینجا هنوز آسیاست و هنوز مرام و معرفت میتونه نقش خودش رو بازی کنه ولی من...فعلا که خوشحالم!