X
تبلیغات
رایتل
شنبه 2 دی‌ماه سال 1385

من تازه امروز عصر از جریان این بازی باخبر شدم.قوانینش رو هم نمیدونم.اینکه الآن برا شرکت تو بازی دیره یا نه یا اینکه اصلا چطوری این بازی قراره تموم بشه رو نمیدونم.ممنون از رضا که اسم منو برد.به قول بچگیامون منم بازی!

 

۱-بزرگترین رویای دوران کودکی من این بود که پلیس بشم و یه تفنگ راست راستی داشته باشم.بعدها از وکیل یا خبرنگار بودن خوشم اومد.آخرشم که بی توجه به شقایق خانوم ها،آقا گودرز رو انتخاب کردم و رفتم دانشکده ریاضی!!!  چیزی که تو این دانشکده دیدم زمین تا آسمون با تصورات قبلیم از این رشته  فرق داشت و از شرایط فعلیم اصلا راضی نیستم.نمیدونم چه رشته‌ای رو در ادامه میخوام انتخاب کنم یا اصلا موفق میشم وارد یه رشته دیگه بشم یا نه ولی مطمئنم ریاضی رو به عنوان یه رشته دانشگاهی ادامه نخواهم داد.

 

۲-من تا ۵-۶ سال پیش یه آدم فوق العاده مذهبی بودم.نماز و روزه‌هام هرگز ترک نمیشد و پا بندی عجیبی به حجاب داشتم.رو عقایدم به شدت محکم بودم و دقیقا یه سری مقدسات برا خودم داشتم.قرآن میخوندم و تو مسابقات حفظ قرآن جایزه‌ها میبردم....و یه چیز دیگه... تو رو خدا نخندین!! چیزه...هان؟...خب...من رهبر رو خیلی دوست داشتم!!!  مامان و بابا در عجب بودن که این یکی دیگه از کجا پیداش شد! شاید نشه رو اعتقادات اون سن و سال زیاد حساب کرد...شاید اقتضای اون دوران-وحتی دورانی که الآن توش هستم-این باشه که همونقدر زود اعتقادت به یه چیز رو از دست میدی که به دستش اورده بودی ولی بالاخره من یه مدت نسبتا طولانی اجازه نمیدادم مو لای درز عقایدم بره! اعتقادات مذهبی من خیلی تدریجی کمرنگ شدن ولی سال گذشته بود که یه مرتبه کله پا شدم! اتفاق پارسال به قدری سریع رخ داد که هنوز باورش نمیکنم.هیچیِ هیچی برام نموند.مثه اینکه تو یه بیابونی قدم بزنی،یهو یه طوفان وحشتناک بیاد و تو نتونی دستت رو به جایی بگیری.طوفان تموم لباسهات رو از تنت در بیاره و لختِ لختت کنه...و تو یه دفه خجالت بکشی از اینهمه عریانی.من اینجوری شدن رو با تمام وجود تجربه کردم.بد هم نبود!

 

۳-تو دوران دبیرستان به خاطر عقاید شدید مذهبی که گفتم و همینطور به خاطر اینکه به شدت سرم تو درس و کتاب بود با هیچ پسری دوست نبودم.سال اول دانشگاه با یه پسر آشنا شدم و به طرز خنده‌داری باهاش دوست شدم.عجیب ترین پسر و حتی عجیب ترین موجودی که دیدم.شاید به ظاهر آدم موجهی به نظر نمیومد اما نمیشد بهش نزدیک شد و ساده ازش دل کَند.میشد ساعتها باهاش حرف زد و خسته نشد.هر روز چیز جدیدی ازش یاد میگرفتم و یه بُعد جدید از وجودش رو میشناختم و هر دفعه بیشتر از قبل شگفت زده میشدم.به شدت باهوش بود.جذابیتش برای من بخاطر هوش غریبش بود شاید.به آدمهای دور و برمون اصلا شبیه نبود.میدونم تعداد افرادی که به اندازه من خوش شانس بودن تا با همچین آدمهایی آشنا بشن زیاد نیست.آدمهایی که انقدر خوبن که مردم نمیشناسنشون و به همین دلیل پَسشون میزنن.آدمهایی که برای مردم بیگانن...در ظاهر آدم بسیار خشکی به نظر میرسید و طول میکشید تا بفهمی پشت اون آدم یخی چقدر احساس قایم شده.داستان ما همونقدر خنده‌دار و عجیب تموم شد که شروع شده بود!...و من از اون موقع مجردم! همیشه در ذهنم ناخودآگاه مقایسه‌هایی انجام میگیره که نتیجش واضحه.هر چند میدونم زندگی کردن با همچین آدمهایی دست کم از توان من خارجه.

 

۴-من استعداد عجیبی در حفظ مطالب دارم.مسائل ریاضی رو هم خیلی خوب حل میکنم.چیزی که تو ذهنم بایگانی بشه غیر ممکنه پاک بشه یا از بین بره. تک تک بچه‌های کلاس اول دبستانم رو به اسم یادمه.آرشیو ورزشیم تکمیله و سوالی از فوتبال نیست که نتونم جواب بدم....با همه این حرفا اگه منو سر چهارراهی که به خونمون منتهی میشه به حال خودم بذارین،براحتی میتونم گم شم!! اصلا مسیر خیابونها تو ذهنم نمیمونن.من هیچ جای شهر رو نمیشناسم و امکان نداره بتونم به کسی آدرس بدم...سال اول بارها از مسیرهای مختلف دانشگاه کروکی میکشیدم تا گم نشم!...یه چیز دیگه اینکه از نظر من بین زانتیا و پرشیا و پژو ۴۰۵ و مزدا و سمند از زاویه کنار هیچگونه تفاوتی وجود نداره!!!

 

۵-دلم میخواست شمالی باشم!

 

 

عمرا اگه یکی از اینا رو میدونستین! واسه گفتنشون از آبرو مایه گذاشتما!! پس ایشالا که بین خودمون میمونه!

 

بیشتر اونایی که میخونمشون و منو میخونن تو این بازی شرکت کردن.اما برا اینکه از قواعد بازی تخطی نکرده باشم از آرش و حمید و بهروز و اون یکی بهروز و باران میخوام ادامه بدن!