X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1385

اولین وبلاگی که درست حسابی و به موقع میخوندمش بر گرد گور تهی بود.علتش هم حمید بود که اصولا علاقه داره مطالبی که از نظرش قشنگه رو دو تایی باهم بخونیم! وبلاگ،وبلاگ قبلی آرش بود...

ساناز توی دبیرستان هم وبلاگ مینوشت ولی خب زبون وبلاگش خیلی رمزی بود و فقط بچه‌های کلاسشون میفهمیدن فلان اسم کنایه از کیه.واسه همین فقط خودشون حال مطلب رو میبردن وبرای بقیه شاید زیاد معنی و مفهومی نداشت.ساناز پارسال تصمیم گرفت که یه دستی به سر و روی وبلاگش بکشه و از خاطرات دانشگاه بگه.اینجوری بود که سه تفنگدار ساخته شد که قبلا اینجا دربارش نوشتم.سعی کردیم یه جورایی واسه این وبلاگه تو دانشگاه تبلیغ کنیم! البته من بی تقصیر بودم.این بچه‌ها منو اغفال کردن! و من به سِمَت مدیر تبلیغات برگزیده شدم!! یه روز که داشتم میرفتم نقلیه تا سوار اتوبوس بشم،دیدم رو یه دیوار که اتفاقا زیاد هم توی چشم نیست،بزرگ نوشته شده:www.sedarash.blogfa.com! گفتم به!چه روش خوبی! رفتم وبلاگه رو دیدم و اینجوری شد که با آرش(2) آشنا شدم و البته بعد فهمیدم که ما باهم در واقع آشنا بودیم چون هم محله‌ای بودیم و البته هم سرویسی!! چقدر جالبه واسه یه مدت یه نفرو ببینی،شاید هر روز،با یه اتوبوس بیاین دانشگاه و با یکی برگردین،دقیقا تو یه ایستگاه پیاده شین و تا قنادی سر خیابون،هم مسیر باشین،اسم همدیگه رو ندونین همینطور که رشته همدیگه رو،اصولا همدیگه رو نشناسین و هیچی درباره هم ندونین،توجهی هم در کار نباشه...اما بر حسب اتفاق با یه طرز فکر آشنا بشی،برحسب اتفاق باز تو یه سایت عکسِ اون طرز فکر رو ببینی و بشناسیش و بگی اِ...این همونه که تا قنادی سرِ خیابون باهام هم مسیره!!

وبلاگ آرش(۲) و البته مال حمید اولین لینکهایی بود که گوشه وبلاگم گذاشتم...پیدا کردن وبلاگهای مورد علاقت که به خوندنشون عادت میکنی و علاقه داری-البته اگه به اندازه وبلاگی مثل خورشید خانم معروف نباشن که همه جا بهش لینک داده میشه- خیلی خیلی اتفاقیه.من از طریق کامنتهای وبلاگ حمید،وبلاگ باران رو پیدا کردم...و با یه مِیل که بی شباهت به یه طومار نبود با خودش دوست شدم...

از وبلاگ باران،یه زن عزیز رو پیدا کردم...چنان چسبیده بودم به وبلاگش که صدای همه در اومده بود! بی شک در سریِ عجیبترین سرگذشتهای واقعی قرار میگیره...با تمام وجود حسش میکنی و خوندنش به راحتی این امکانو بهت میده که یه زندگی-به معنی کلمه- رو تجسم کنی...از وبلاگهایی که تعداد لینکهاشون کمه خیلی خوشم میاد...یه جورایی میتونی این برداشت رو داشته باشی که طرف یه گلچین جمع و جور از وبلاگهای مورد علاقش تهیه کرده و این خصوصیتی بود که وبلاگ یه زن داشت.از اونجا بود که وبلاگ سیروس رو دیدم.

اولین مطلبی که ازش خوندم این بود.یادمه اون شب نشستم یه حال اساسی به آرشیوش و چشمای مبارکم دادم! کنایه از هستم،حرف نداره..من دو ترم قبل 4 واحد منطق پاس کردم اما اعتراف میکنم که سیروس بدون نیاز به p,q,نقیضشون و سورهای عمومی و وجودی یه باب جدید تو منطق باز کرده! لینکهای روزانش هم که دیگه آخرشه...من اخبارو از این کانال  میگیرم! البته منهای اخبار ورزشی که ۱۸:۴۵ ترک نمیشه!! سیروس البته قابلیت قاطی کردن رو هم داره،همونطور که یه گزاره قابلیت نقیض داشتن!

آرش رو همونطور که گفتم از زمانی که با حمید هم اتاقی شد میشناختم...البته منظورم از شناختن اینه که اسمشو میدونستم! وبلاگ سابقش رو هم میخوندم...لزومی نداره اینجا از افتخارات و سوابقش بگم ولی خب حداقل به ظاهر اینطور به نظر میاد که که درس خوندن تو شریف و بعدش استنفورد نشونه بهره هوشی بالاست! موقع جام جهانی یه شرط بندی شرعی انجام شد بین حمید و دوستاش از جمله آرش خان! حالا اینکه کی شرط رو برد و آیا به پولش رسید یا نه بماند!!   ولی خب من و حمید با همدیگه نتیجه بازیها رو پیش بینی میکردیم.خیلی جاها از بیخ،عقل و منطق رو بیخیال میشدیم و نتیجه‌ای که دلمون میخواست رو میل میزدیم! سرِ اینکه تو بازیهای حذفی تقسیم امتیازها و نحوه پیش بینی‌ها چطوری باشه بحث شد و خلاصه دوستان آی کیوها رو گذاشته بودن وسط...منم البته اون وسطا هر از چند گاهی یه چیزی میپروندم ولی خب...

تک تک میلهایی که آرش در این باره میفرستاد و تمام راه حلهایی که به نظرش میرسید منو بیشتر متقاعد میکرد که این بچه یه چیزیش میشه! ...با خودم میگفتم این همه آی کیو رو داره اینجا خرج میکنه چرا!...ولی خب بعد دیدم دارندگیه و برازندگی دیگه!! وبلاگش روبا همه سختیهاش! خیلی دوست دارم...خیلیِ خیلی!...بخصوص اون پُستهایی رو که میفهمم!! مثل این که حرف نداشت.وقتی خوندمش دلم میخواست......!

اما وبلاگ محبوبم رو یادم نیست بار اول از لینکهای یه زن دیدم یا سیروس...هر بار که میخونمش سخنرانیم میگیره! تو یه پست،از همه چیزهایی که به سادگی دور و برمونه میگه...از همین چیزهای روزمره اطراف،بدون اینکه کوچکترین نشونی از تکرار توی نثرش یا متنش ببینی...خلاصه اینکه آبی،خاکستری،سیاهِ رضا اولین صفحه‌ایه که با ورودم به دنیای مجازی! باز میشه و (! kudos to the rest) از همه بقیه وبلاگهایی که میخونم دوست تر! دارمش!

اوایل نوشتن و آپدیت کردن وبلاگم رو خیلی دوست داشتم ولی الان بیشتر ترجیح میدم وبلاگهایی که از خوندنشون لذت میبرم آپدیت بشن و من بخونم.بخونم.بخونم...