X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1385

خب،تصمیم گرفتم چند تا از وقایعی که تو دوران بچگی برام اتفاق افتاده رو بنویسم.واسه اینکارم یه دلیل خاص دارم که بعدآ میفهمین!

-اپیزود اول

سه چهار سالم بیشتر نبود.سبدی رو که مامان لباسهای کثیف رو توش مینداخت از حموم آوردم بیرون و گذاشتم روبروی سکویی که جلوی پاسیو بود.نشستم توش و شروع کردم به رانندگی!! قان قااااااااان...قان...سبد واژگون شد و من با کله اومدم رو اون سکوی لب تیز! سرم شکافت...هیچکدوم از صحنه‌هاش یادم نمیره.بابا خونه نبود.مامان هما رو بغل کرد،دست حمید و من که از سرم خون میومد رو گرفت و راه افتاد طرف خونه پدربزرگم که یه خیابون بالاتر بود.هما و حمید رو گذاشت اونجا و با تاکسی رفتیم بیمارستان.دیگه چیزی که خوب یادمه اینه که نشستم رو یه صندلی و یه خانمه با یه چیزی مثل ناخنگیر!(فکری که اون موقع نسبت بهش داشتم و بعد مامان توضیح داد که اسم اونکار بخیه زدن بوده!) اومد سراغم و اشکمو دراورد! بعدشم یه عمامه سفید دور سَرَم بستن! همه با من زیادی مهربون شده بودن و من به عمامه سفیدم افتخار میکردم!!

 

اپیزود دوم-

۴ سالم بود که یاد گرفتم از ۱ تا ۱۰ بنویسم.با عدد ۳ مشکل داشتم.هر کاری میکردم نمیتونستم واسش دو تا دندونه بذارم!! هر چی مینوشتم،به مامانم نشون میدادم و اونم همش میگفت زیادی دندونه گذاشتی!!یه صفحه کامل پر شد از انواع و اقسام ۳ ها به جز ۳ با دو تا دندونه!! بالاخره یه ۳ نوشتم و دو سه بار دندونه‌هاش رو شمردم...دو تا بود!! مامانم تو حموم بود.هیجان نوشتن یه ۳یِ دو دندونه کاری کرد که درِ حموم رو باز کنم و جیغ بزنم: "این یکی دو تا دندونه داره" !!

دخترعموی بابا یه پیرزن مهربون بود.مهربون و تنها.اسمش خانم بود! وقتی صاحبخونش جوابش کرد،بابا بهش پیشنهاد کرد بیاد تو یکی از اتاقهای خونه ما زندگی کنه.خونه ما دو تا واحد کامل داشت و دو تا سوئیت کوچیک که هر کدوم شامل دو تا اتاق و یه دستشویی و حمام بودن.یکی از این سوئیتها شد یه جا واسه زندگی این پیرزن.صداش میزدن دخترعمو خانم که تو خونه ما به اختصار اسمش شد دخترعمو.بچه که بودم نمیتونستم دخترعمو رو تلفظ کنم و بهش میگفتم دِبَشو!! خیلی دوسش داشتم.سواد نداشت و تو این کلاسهای نهضت سوادآموزی شرکت میکرد.هر وقت برمیگشت خونه من میرفتم بالا پیشش.عاشق دفتر و کتابش بودم.خیلی دلم میخواست باهاش میرفتم نهضت! معلمشون بهشون گفته بود تلویزیون یه برنامه داره واسه افراد بیسواد که هر وقت رفتن خونه باید این برنامه رو ببینن.من و دخترعمو با هم این برنامه رو هر روز صبح-فکر کنم ساعت ۹-می‌دیدیم و اینجوری بود که من تو ۵ سالگی،به شکل نیمه خودآموز! خوندن و نوشتن رو به طور کامل یاد گرفتم! دیگه هر کس میومد خونه ما یه کتاب داستان میاورد و من براش میخوندم! چند تا سوتی اساسی هم داشتم البته که یکیش تلفظ زیبای کلمه گَوَزن بود!  

 

اپیزود سوم-

۵ سالم بود که دستم شکست.هیچیش از یادم نمیره.یه روز جمعه بود.مامان رفته بود جشن عقد یکی از فامیلا ولی بابا به خاطر بازی پرسپولیس-استقلال مراسم رو پیچونده بود و به همراه حمید و یه پلاستیک تخمه چسبیده بود به تلویزیون.عابدزاده تو استقلال بازی میکرد و هوادارای پرسپولیس ازش متنفر بودن.بازی هنوز شروع نشده بود ولی تلویزیون،ورزشگاه و بازیکنا رو نشون میداد.من که چیزی از فوتبال حالیم نمیشد کنار بابا نشسته بودم و سوال میکردم:-قرمزا خوبن یا آبیا؟
-قرمزا بابا...قرمزا!!
-چرا؟
-چون همش میبرن !
-این آقاهه که دستکش پوشیده خوبه یا بده؟!
-بده بابا...بده!
-چرا دستکش پوشیده؟!
-چون توپ میخوره به دستش دردش میاد!
-خب چرا توپو میزنن به دستش؟!
-برو بابا جان...برو با هما بازی کن...برو!
-اسم این آقاهه که دستکش پوشیده بود چیه؟
-...
-باااباااا....اسم این آقاهه که دستکش پوشیده چیه؟
-عابد زاده...عابدزاده بابا.
...بازی شروع شد و من دویدم یه تیکه کاغذ اوردم...

-آبدزاده رو درست نوشتم بابا؟
-...
کاغذو جلوی چشمای بابا تکون میدادم...
-..ببینش...ببین درست نوشتم...
همینجور که کاغذو پس میزد:
-نه عزیزم..با عینه!
یه ع به اول آبدزاده اضافه کردم و جمله رو کامل کردم: عآبدزاده بد است. !!!

-بابا ببین چی نوشتم...(انقد کاغذو جلوش تکون دادم تا راضی شد یه نگا بش بندازه!)
-آفرین بابا...حالا برو این بنداز تو کوچه تا پستچی ببره بده به عابدزاده!!!!...برو بابا جون!
هما رو صدا زدم و باهم تند دویدیم تو پارکینگ...در خونه رو باز کردم و کاغذو که تا زده بودم گذاشتم لب باغچه‌ی تو کوچه...برگشتیم تو پارکینگ...یکی از دوستای بابا وانتش رو گذاشته بود تو پارکینگ خونه ما که سه تا ماشینو هم میشد توش جا داد.
-حوری میای مامان بازی؟ !!
-باشه...خونمون تو همین وانته باشه.
-آره...من مامان،تو بچه!! (هما عاشق این بود که بزرگتر باشه...حتی سرِ بابا رو بعضی وقتا میذاشت رو پاهاشو براش لالایی میخوند!)
-نه قبول نیست...من بزرگترم!
-ولی تو که بلد نیستی بابا رو بخوابونی!...من مامانِ بابا هم هستم!!...بابا خودش به من گفت مامان!!
-باشه...تو مامان...منم بچه....اسمم سحر! ولی دفعه بعد من مامانماااا!
-باشه...سحر جان..بیا تو خونه عزیزم..برف داره میاد!!!
از پشت وانته رفتیم بالا.
-مامان میخوام از پنجره برفا رو نگاه کنم! (و به سمت لبه عقب وانت رفتم)
-نه نمیشه!سرما میخوری!!
-نه نه...من میخوام برفا رو ببینم...میخوام برم لب پنجره بشینم
-نخیییر...من مامانتم!...میگم بیا اینطرف میخوام برات سوپ درست کنم!!
(دست منو گرفتو کشید به سمت خودش)
-میگم بیا اینطرف!
-نمیخوام بیام!
-بیا!
-نه!
بیااااااااااا!
-نههههههههههههههههه!

تالاپ!!! از اون بالا روی دست چپم افتادم کف پارکینگ.حتی اشکم در نمیومد.هما اومد بالا سرم و شروع کرد به گریه کردن.از نقش مامان در اومده بود و منو تکون میداد.شوکه شده بودم و دستم عجیب درد میکرد...تکونش نمیتونستم بدم.با هر بدبختی بود برگشتیم تو خونه.هما گریه میکرد و نیمه اول هنوز تموم نشده بود!!
-بابا حوری از بالای وانت افتاد پایین
بابا از جا پرید و اومد طرفمون
-اِ اِ اِ...چه جوری...چت شد؟جاییت درد میکنه؟
زدم زیر گریه!
-دستم هم میسوزه هم درد میکنه!! (اونوقتا مطمئن بودم هر وقت یه نفر یه جاییش هم بسوزه هم درد بکنه یعنی یه اتفاق خیلی بدی افتاده!!!)
بابا بغلم  کرد و دستمو ناز کرد...انقدر حواسش به بازی بود که باید بش تذکر میدادم که محل درد رو ناز کنه! نه بالا پایینشو!! خلاصه اینکه دست من تا اومدن مامانم هم درد کرد و هم سوخت!! مامان که اومد کلی با بابا دعوا کرد و چه فحشهایی بود که نصیب پرسپولیس و استقلال نشد! یه بقالی بود تو خیابونمون که دست و پای در رفته و مو برداشته رو جا مینداخت.اول رفتیم اونجا و طرف گفت که این،کار من نیست.رفتیم بیمارستان و دستمو گچ گرفتن....موقع برگشتن بابا برام بستنی خرید...همه خیلی مهربون شده بودن و من اینبار به گچ دستم افتخار میکردم !!

فرداش عمو اینا اومدن خونمون.هر وقت میومدن من و هما و حمید و فاطمه(دختر عموم که 4 سال از من بزرگتره) کنار هم میشستیم و نقاشی میکشیدیم تا آخرش بزرگترا قضاوت کنن نقاشی کی قشنگتره و همیشه‌ی خدا نقاشی همه قشنگ بود و مال هیچکس حتی یه ذره قشنگتر نبود!! و ما هر بار که همدیگه رو میدیدم یه بار دیگه شروع میکردیم به نقاشی کشیدن تا شاید این بار مال یکی از بقیه قشنگتر بشه!
دست چپ من توی گچ بود.شروع کردیم به نقاشی کشیدن.اون موقع ها تازه یاد گرفته بودم یه دختر گیس بافته رو از پشت سر بکشم! خونه‌ای که دیواراش آجر داشته باشه رو هم مامان به همه یاد داده بود.یه دختر گیس بافته از پشت سر کشیدم کنار یه خونه آجری.چون دست چپ من شکسته بود تمام نقاشی که با دست راست کشیدم کج از آب در اومد!! کج و معوج...دست چپم تو گچ بود خب!! تمام موجودات تو نقاشیم به یه طرف کج شده بودن!!
همه بزرگترا گفتن نقاشی حوری این دفه از همه قشنگتره!!!!

 

-اپیزود چهارم

حمید و من و هما تو فاصله ۵ سال به دنیا اومدیم و این باعث شده بود سرِ مامان حسابی شلوغ باشه همیشه.ما خیلی زود راه افتادیم.شاید مثل این درختهایی بودیم که خودشون رو تو شرایط سخت با محیط وفق میدن و مثلا تو کویر ریشه‌های قوی پیدا میکنن.ما هم یه جورایی مجبور بودیم زود راه بیفتیم و البته خیلی زود هم شروع به حرف زدن کردیم.بخصوص حمید که یه چیز عجیبی بود و اونجور که شنیدیم از ۶ ماهگی میتونسته حرف بزنه.مامان هم بیکار نبوده و از همون بچگی به ما کلی شعر کودک و نوجوان و بزرگسال یاد میداده!! ضمن اینکه یکی از بزرگترین سرگرمیهای دوران بچگیمون نقاشی کشیدن بود.یه مجله بود-یا شاید هنوزم هست-به اسم سروش کودکان.یه صفحه‌ای بود تو این مجله که نقاشیهای ارسالی بچه‌ها رو چاپ میکرد.یه روز مامان گفت اگه ماها هم یکی یه نقاشی خوشگل بکشیم،واسمون پُستش میکنه به این مجله! ما هم دست به کار شدیم.اون موقع حمید کلاس سوم دبستان بود و من اول بودم.تو همون صفحات اول کتاب ریاضی سال سوم یکی از این بازیهای مورد علاقه من بود.از اینا که یه مشت نقطه رو به هم وصل میکردیم تا آخرش یه چیز جالب از توش در میومد! این یکی طرح یه اسب بود و جناب حمید خان صفحه نقاشیش رو گذاشت رو این اسبه و بعله دیگه!!  من بعد از اینکه در کشیدن نقاشی از رو مدل به شدت ناموفق بودم،چند تا کوه با یه رودخونه کشیدم.یه پل روی رودخونه و دو تا ماهی قرمز گُنده تو آب!! هما هم یه آدم کشید اون وسط صفحه! نقاشیا رو پُست کردیم...یه روز که از خونه پدربزرگم برمیگشتیم خونه،متوجه یه نامه شدیم! بازش کردیم...نوشته بود: "پسر گُلم،حمید جان.نقاشی تو که از طرح صفحه فلان(تو نامه دقیق بود!)کتاب ریاضی کلاس سوم کُپی کردی به دستم رسید.مطمئن استعداد خودت اونقدر زیاده که بتونی یه نقاشی واقعی بکِشی!پس منتظر می‌مونم!...دختر عزیزم،هما جان.با توجه به سن و سال کمت،نقاشی بسیار قشنگی کشیدی.با تمرین بیشتر میتونی نقاشیهای خیلی قشنگتر هم بکِشی....و اما دختر خوبم،حوری جان.نقاشی خیلی قشنگت به دستم رسید.بهت تبریک میگم.هفته آینده میتونی نقاشیت رو تو مجله خودت ببینی.موفق باشی"!!!!!!!!!!!!

چقدر احساس پشیمونی میکنم از گُم شدن نامه هه! و چقدر بیشتر از گم شدن اون سروش کودکان عزیزِ هفته بعد،که نقاشیمو چاپ کرده بود!

 

۱- ۲۵ام...یعنی فقط 3 روز دیگه،روز ثبت نام دانشگاهه! همیشه همینطور بوده...یعنی دقیقا همیشه!! کلاس اول دبستان رو که با اون شور و شوق شروع سال تحصیلیش کنار بذاریم،این احساسی که 3 روز مونده به آخر تعطیلات سراغم میاد تو اون 12 سال بعدی کاملا مشترک و یکجور بوده.نمیدونم چی هست...شاید یه جورایی عذاب وجدان از یه تابستون بی ثمر که تا اونجا که حافظم کمک میکنه هیچوقت چیزی از توش در نیومده! بالاخره کاریش نمیشه کرد...توبه گرگ مرگه! هر سال تصمیم میگیرم یه کار مهم تو تابستون انجام بدم اما این تصمیما هیچکدومشون از نوع کبری نیستن!
بیشتر از 16 واحد نمیتونم بردارم.همه ساعتا با هم تداخل دارن و این خیلی بده..ترمهای فرد رو به نظرم باید سنگین گرفت.ترم 2،من فیزیک 2 رو روز ترمیم حذف کردم چون پیش نیاز هیچ درسی نیست واسه رشته ما.اومدن هما به دانشگاه باعث شد من ترم 3 نه معادلات بگیرم نه فیزیک 2 تا این دو تا درس رو با هم بگیریم و سر جلسه کنار هم بشینیم.ترم قبل معادلات رو با هم گرفتیم اما باز بیخیال فیزیک 2 شدیم تا تو ترمی این درس رو برداریم که ترم افتاده‌هاست و شنیده‌ها حاکی از اینه که آسونتر میگیرن و نمره بهتری میشه ازش گرفت!! معادلات که جدآ حال اساسی داد بهمون!...هم با هم خوندیم هم سر جلسه کنار هم بودیم و دیگه خلاصه دو تا برگه یه جور تحویل دادیم و شکر خدا! نمرش هم خوب شد!!! حالا دیگه قراره این ترم فیزیکه رو بگیریم و از شرش خلاص شیم.آز فیزیک رو هم میخوایم با یه گروه بگیریم و همونجور که میدونین بودن یه دوست خوب با شما تو یه گروه آزمایشگاه غنیمتیه...دیگه چه برسه به اینکه این دوست،خواهرتون باشه!!!...همیشه‌ی خدا از فیزیک بدم میومده...عوضش این ترم گسسته میگیرم که خیلی دوست دارم.جبر 2 و توابع مختلط هم هستن و کلا اگه از فیزیکه بگذریم،ترم خوبی میشه ایشالا!!

۲-در حال خوندن کتاب مسخ فرانتس کافکا هستم! اگه داستان همینطور پیش بره که تا الآن رفته،یه مطلب اساسی باید بنویسم در موردش!

۳-امروز موقع ناهار سخنرانی آیت‌الله قرائتی رو از تلویزیون میدیدم.بعد از کلی شر و ور گفتن،فرمودن در انتها میخوام در مورد انرژی هسته‌ای حرف بزنم!!(دو کلمه هم از مادر شوور!!)...حالم از همشون به هم میخوره.از این آشغالی که یه ساعت رو مغزمون سخنرانی کرد و از همه اون مریدهاش که عین بُز سرشونو انداخته بودن پایین و نُت برمیداشتن از اینکه پیامبر چه جور عطری به خودش میزده خدا سال پیش!! کلمه نفرت،خیلی قویه.حتی فکر میکنم از عشق هم قویتر باشه.یعنی راحت نمیشه در مورد یه چیزی کلمه نفرت رو به کار برد.دیگه باید در حد طرشت باشه دست کم!! اما من با تمام وجود از اینا متنفرم....یعنی میشه دوره اینام تموم بشه؟یعنی من اونروز رو میبینم؟به عمر من قد میده یعنی؟میدونم...میدونم خیلی نامردیه...میدونم خیلی بی کلاسیه...از تمدن و آزادی به دوره...میدونم این حرف خیلی زشته...میدونم...اما میشه یه بار دیگه روزی برسه که تو خیابونا چادر از سرِ زنها بکشن؟!!!