X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1385

قسمت دوم!

صبحانه رو با شکوفه خوردیم.از قبل هم یادم بود که شکوفه غذای مقوی زیاد میخوره و اصولا علاقه چندانی به هله هوله نداره.ولی خب حتی فکر کردن به اینکه یه روز واسه صبحانه بخوام شیر و تخم‌مرغ و نون و پنیر و عسل و گوجه و خرما بخورم سیرم میکنه!  این صبحانه شکوفه بود و به من و هما هم اصرار داشت هی بخوریم! خیلی خیلی خسته بودیم و تصمیم گرفتیم یه کم بخوابیم و بعد بریم دانشگاه.تو اتاق که نمیتونستیم بخوابیم چون هم اتاقیهای شکوفه رختخوابهاشونو با خودشون برده بودن ولایت!! رفتیم نمازخونه خوابگاه(میگن در مسجد به روی خلق بازه‌ها! همینه! یعنی واسه یه کافر مثل منم در مسجد باز بود!!! ).یه دو ساعتی بیشتر نشد بخوابیم.برگشتیم تو اتاق تا آماده شیم واسه دانشگاه.شکوفه از قبل به ما هیچ تذکری در مورد مانتو نداده بود و منم با یه مانتوی کوتاه اومده بودم.البته این مانتویی بود که من تو دانشگاه میپوشیدمش و فکر نمیکردم مشکلی پیش بیاد ولی شکوفه گفت اینجوری خواهران عزیز بهت گیر میدن! قرار شد یکی از مانتوهای شکوفه رو بپوشم.در کمدشو باز کردم:  پرو کردن مانتوهای شکوفه هم واسه خودش فیلمی بود.شکوفه قدش از من کوتاهتره و یه کم هم تُپله.من یکی یکی مانتوها رو میپوشیدم و تا میومدم از اتاق بیرون هما و شکوفه از خنده روده بر میشدن! مانتوها همشون گشاد بودن و اونقدرها هم تو تن من بلند به نظر نمیومدن.فقط یه مانتوی مشکی بود که واقعا بلند بود و نمیدونم شکوفه به چه انگیزه‌ای خریده بودش.از طرفی خیلیم گشاد بود و وقتی باهاش اومدم بیرون از قیافه‌های آماده انفجار هما و شکوفه فهمیدم که باید برگردم اون تو!! دست آخر رای گیری انجام شد و یه مانتوی نسبتا بلند و گشاد خاکستری با حداکثر آرا به همراه من راهی دانشگاه صنعتی شریف شد!! از قضا هیچ خواهری اون روز تو دانشگاه نبود و اگه مانتوی خودمو هم میپوشیدم مشکلی پیش نمیومد (هر چند همه میدونستیم اگه مانتوی خودمو میپوشیدم،بر حسب اتفاق اونروز یه ۷-۸ تایی خواهر میومدن دانشگاه! )

اولین چیزی که توجهت رو موقع ورود به این دانشگاه جلب میکنه،رنگشه.آجرهایی که واسه ساخت این دانشگاه کار شدن،رنگشون قرمزه و شاید علت اینکه احساس کردم این دانشگاه(مستقل از هوای گرم وسط مرداد!) به نظر خیلی گرم میرسه،همین رنگ در و دیوارش بود.

اول به احترام من رفتیم دانشکده ریاضی!  و خب جذاب ترین قسمت هر دانشکده‌ای بعد از دستشویی کجاست؟!

ما هم رفتیم سایت!! سایتشون نسبت به سایت دانشکده ما،میشه گفت که اصلا حساب نمیشد.۱-۰ به نفع ما!

فضای داخلی دانشکده‌ها هم با همون آجرهای قرمز رنگ کار شده بودن و به خاطر همین خیلی خیلی تاریک بودن.طبقه سوم دانشکده(اگه اشتباه نکنم)،کتابخونشون بود.وااااای...چه نوری! چه فضایی! یعنی حَسنی هم اونجا درس خوندنش میگرفت! به معنی کلمه عالی بود.۲-۱ به نفع اونا!!!!

توی پاگرد طبقه سوم به چهارم یه پنجره خیلی قشنگ بود که منظره فوق‌العاده بدیعی داشت.آدما واقعا جالبن.از اون بالا حرکاتشون خیلی تماشاییه.هر کی به یه طرف خاص میره.با یه سرعت خاص.از بین همدیگه رد میشن،به هم میخورن و راهشونو ادامه میدن.درست مثل حرکات کاتوره‌ای ذرات!!

طبقه آخر هم به اساتید اختصاص داشت!: بیژن ظهوری زنگنه(عموی همون که میشناسین!! )،یحیی تابش،کسری علیشاهی،امید نقشینه،آرش رستگار و کلی اسم بزرگ دیگه.اینجا دانشگاه ما رسما ناک داون شد!!

انقدر از پله‌ها بالا پایین رفته بودیم که حسابی گشنمون شده بود.

شکوفه:الآن میریم خوابگاه،یه غذای خوشمزه درست کردم واستون!!

من و هما: چی دقیقا؟!  

شکوفه: سوپ!!! دیشب درست کردم،فقط کافیه گرمش کنیم!

من و هما:

گوجه،نخود،سیب‌زمینی،عدس،لوبیا،لپه،رشته،جعفری،گشنیز و ... بی اغراق از خیر هیچکدوم از مواد خام موجود توی یخچالش نگذشته بود! وقتی تو یه قابلمه یه نفره،عدس پلو هم برامون بار گذاشت،به این نتیجه رسیدم که خودم به تنهایی عنوان بی‌استعدادترین دختر در زمینه آشپزی رو تصاحب کردم (تو دبیرستان با شکوفه رقابت تنگاتنگی داشتم...اون رفت خوابگاه،من موندم پیش مامان و غذاهاش!!).نمیدونم این واقعا از خصوصیات سفر،اونم از نوع بی امکاناتشه که شاهکار شکوفه اونقدر لذیذ بود یا واقعا همینطور بود!

غروب روز اول بود که از تو اتاق صدای آهنگ و آواز بچه‌ها رو شنیدیم و اومدیم بیرون ببینیم چه خبره...مراسمی راه انداخته بودن! رقص بود و آواز...جالب این بود که اینا آخر هفته امتحان داشتن ولی انگار هیچ غمی تو این دنیا نیست.شبی بود...

اینجا آخر قسمت دومه...

تو قسمت سوم فقط میخواستم بگم،خوابگاه جای عجیبیه.راحت میتونه دلگیرترین جای دنیا باشه در عین اینکه پر از زندگیه.غروبش از اون پنجره طبقه بالا،میتونه در عین شکوهِ عجیبی که داره،خیلی خیلی غم انگیز باشه...و اینکه با وجود همه کلیشه‌های تکراری روزمرش،میتونه سفر دو روزه منو پر از خاطره‌های موندنی بکنه...همین.

۱- ماه پیش تو کتابخونه میرداماد عضو شدم و از اون موقع تا حالا ۴ تا رمان خوندم:از طرف او و تازه‌عروس (آلبا دسس پدسخورشید تابان (مایکل کرایکتون) و مرا باید برای همیشه دوست بداری (استفن کینگ)...هر ۴ تا کتاب رو واقعا دوست داشتم.تو پست بعدی میخوام از این کتابا بگم.بخصوص اون اولی که باعث شد کلی احساس عجیب غریب و متضاد بیاد سراغم.

۲- یه نگاهی به اون لینک عکسای خاتمی که گوشه وبلاگه بندازین.هر بار که این آقا خوشگله رو تو تلویزیون میبینم یا ازش یه چیزی میشنوم،دلم بیشتر برای خاتمی تنگ میشه.هیچ کاری به هیچی ندارم! بحثی نیست برای کارهایی که کرد و نکرد و باید میکرد و قول داد بکنه و ...دلم واسه فقط خودش تنگ میشه...

۳- "تیم بحران زده یوونتوس،در دور اول جام حذفی ۳-۰ مارتینا را شکست داد"...چرا من اینقدر این یووه بحران زده رو دوست دارم؟

۴- ۱۵سال پیش،عاشق میرزا کوچک خان جنگلی بودم!(اون موقعها سریالش پخش میشد).یه طناب به شکل ضربدر،به خودم میبستم و دو تا چوب بهش وصل میکردم.یه سطل خالی ماست،رو سرم میذاشتم و میشدم میرزا کوچک! عاشق میرزا بودم و عملیات چریکیش! هما همیشه باید نقش دشمن رو بازی میکرد.دشمنی که محکوم به شکست بود...

 یه شب،دشمن چنان تو نقشش فرو رفت،که تو ظرف آب،ریکا ریخت و آورد داد میرزا بخوره!! میخواست از شرّ میرزا و قهرمان بازیهاش خلاص شه! میرزا خورد و حالش بد شد! دشمن کوچولو،زد زیر گریه و اعتراف کرد! پدر مادر میرزا به دادش رسیدن و میرزا زنده موند...یادش به خیر!  ۱۵ سال پیش بود...

۵- دیروز ۲۹ مرداد بود.

بخاطر اینکه نزدیکترین دوست و همراه تو زندگی من بودی...بخاطر اینکه کاری کردی که تصور زندگی بدون تو برام غیرممکن باشه...بخاطر اینکه همه چیز منو میدونی و همه چیز تو رو میدونم...بخاطر تمام نقشه‌هایی که با هم برای زندگیمون میکشیم...بخاطر تمام حرفهای تموم نشدنیمون...بخاطر تمام بازیهای بچگیمون...بخاطر اون آغوش همیشه بازت...و بخاطر اون ظرف مسموم آب،که قرار بود میرزا رو بکُشه...مرسی که خواهر کوچولوی من بودی و هستی...

.

.

.

تولدت مبارک.