X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1385

نمیخوام نق بزنم...نمیخوام واضحاتی رو توضیح بدم که گفتنشون مدتهاست دردی رو دوا نمیکنه...اکبر محمدی مرد...به همین راحتی...برای من یه اسم بود...یه اسم به یاد اون سالهای حرام...اون روزهای تباه شده...روزایی که یه نوجوون امیدوار بودم...که کلی بریده روزنامه داشتم از روزنامه‌هایی که هیچکدومشون دیگه نیستن...چه حوصله‌ای،چه وقتی،چه شور و حالی...یه مدتی میشد که این اسمو یادم رفته بود...هر از چند گاهی یه چیزایی میشنیدیم،ولی دروغ چرا...خودمم ازش فرار میکردم...این اسم،ولو برای یه لحظه کوتاه،چرتم رو پاره میکرد و من دلم نمیخواست...نه،واقعا نمیخوام نق بزنم...نمیخوام سوالایی بپرسم که همه میدونیم بی‌جوابن...وقتی فهمیدم مرده،هیچیم نشد...فقط یه احساس عجیب بود و بس...انگار قلبم با شدت بیشتری میزد...گردش خون تا نوک انگشتای پام رو داغ داغ میکرد...اما یه دفه انگار این خون رو از تنم بیرون میکشن،یخ میکردم...درست همون کاری که شبحواره‌ها با قربانیشون میکنن...سنگدلانه.

دلم میخواست رو تک تک صفحاتی که جلوم باز بود بالا بیارم...همونایی که مرثیه‌هاشون دلمو میزد...میخواستم رو سر بابا داد بزنم که صدای رادیو فردا رو ببره...میخواستم به حمید،که همیشه این موقع‌ها،دنبال یه گوش میگرده واسه درددل گفتن و از خوابگاه زنگ میزنه،بگم نه،من اینبار حوصله ندارم...دستمو بذارم رو گوشام...چشمامو ببندم همونطور که خیلی وقت بود بسته بودمشون...بیدار بودن خیلی سخته.

خیلی سخت...بخصوص اگه تو ایران باشی...

دوم خرداد امسال فهمیدم که باید رفت...در اولین فرصت...انجمن اسلامی دانشگاه،یادبودی گرفته بود به مناسبت اون روز...تالار ۸ پر شد...پر شد از ما که تعدادمون کم بود و پر شد از اونا که خیلی زیاد بودن...همون دخترایی که چند دقیقه‌ای بیشتر نمیشستن...بلند بلند میخندیدن و بی‌دلیل دست میزدن و بعد با کلی ادا و عشوه میرفتن بیرون...همون پسرایی که اومده بودن خوشگذرونی...تو سالروز دوم خرداد...سوت میزدن و مسخره بازیشون تو ذوق میزد...همونایی که یکیشون اسم نوشت و رفت پشت تریبون...با لودگی خاص خودش،که قبلا ازش کم ندیده بودم،گفت خوشحاله که ایران بالاخره به جام جهانی راه پیدا کرده و امیدواره اونجا هم بچه‌ها با غیرت خودشون،از گروه صعود کنن!...با ژست خاصی تعظیم کرد رو به جمعیت و برگشت سر جاش...دخترا واسش غش و ضعف کردن و دوستاش سوت زدن...صدای خنده سالن،کر کننده شده بود...چون به هر حال تعداد اونا بیشتر بود...اونا سالن رو پر کرده بودن نه ما...تو چهره آدمای اونروز نگاه کردم و یه دفه فهمیدم که باید رفت...در اولین فرصت...اگه بمونی باختی...خاطرات و اینجور چیزا منو اذیت نمیکنن...دلم میخواد البته هر جا میرم با خونوادم باشم...هر جا...اما دوری از اینجا منو دلتنگ نمیکنه...باورم نمیشه غربت بتونه حالیم کنه که "حتی دلم برای خیابونای شلوغ و آدمای دغل اینجام ممکنه تنگ بشه"...باور نمیکنم دلم برای "نفس کشیدن تو جایی که هویت من توشه" تنگ بشه...باورم نمیشه...غیر ممکنه...من هیچ جوره به این "مرز و بوم"،به این "آب و خاک" وصل نیستم...میرم...در اولین فرصت...با خانوادم میرم تا دیگه بهونه‌ای نباشه واسه اینکه پشت سرم رو نگاه کنم...در اولین فرصت.