X
تبلیغات
رایتل
شنبه 31 تیر‌ماه سال 1385

تا اونجایی که من میدونم دو سه نفر از دوستانی که به این وبلاگ سر میزنن قبلا تو یکی از مراکز سمپاد درس خوندن.اونا حتما با این واژه عجیب غریب کارسوق آشنایی دارن!! منم از موقعیکه راهنمایی میرفتم(و شاید قبل ترش وقتی حمید که دو سال از من بزرگتره،راهنمایی میرفت) با این کلمه آشنا شدم و جالبه که هیچوقت برام سوال پیش نمیومد که این کلمه از کجا در اومده و اصولا وجه تسمیش چیه.خب شاید علتشم این بود که برای ماها چون فکر میکردیم تو یه مرکز خیلی خفن داریم درس میخونیم این کلمه‌های خفن هم عادی بودن.هر چی باشه ما از سال اول راهنمایی فیزیک و شیمی و زیست داشتیم به جای علوم.کتاب وزارتی ریاضی در مقابل جزوه تکمیلی که خود مدرسه بهمون می‌داد عملا هیچی نبود و با وجود کتاب آشغالی مثل Look,Listen and Learn اصلا کتاب وزارتی زبان رو نمیخوندیم...سال اول راهنمایی کارسوق فیزیک قبول شدم و یه پسری به اسم کیوان جباری اومد بهمون درس داد.من سالهای بعدشم همچین کلاسهایی رو تجربه کردم اما هیچکدوم جذابیت این اولی رو نداشتن.شاید حتی کیفیتش اونقدر خوب نبود اما به هر حال بار اولی بود درسی مثل فیزیک رو اینطوری یاد میگرفتیم.خبری از دفتر و جزوه نبود و تمام وقتمون تو این سه روز توی آزمایشگاه میگذشت.تک تک مطالبی که اون روزا یاد گرفتم هنوز تو ذهنمه.کیوان که فقط چند سالی از ما بزرگتر بود و تو همین مرکز درس میخوند خودش بچه‌ای بود که از نظر درسی تعریفی نداشت و هیچ موقع معدلش خوب نبود.دقیقا یادمه که میگفت مطمئنه اگه تو آزمون ورودی دبیرستان فقط سه نفر دیگه رو رد میکردن ایشونم یکی از اونا بوده!! ولی واقعا باهوش بود و بعدها تو المپیاد فیزیک مدال گرفت.بگذریم از اینکه وقتی رفتیم دبیرستان یهو همه متوجه شدن که ایشون مجرده و نباید به دخترای ورپریده‌ای مثل ما درس بده ...الآن کیوان کانادا زندگی میکنه،ازدواج کرده و اخیرا بابا هم شده  و امیدوارم همیشه موفق باشه.

 پارسال قرار شد من برم واسه کمک به دانشجوهایی که فارغ‌التحصیل از همین مرکز بودن و برای بچه‌های راهنمایی کارسوق برگزار میکردن.مدرسه راهنمایی ما سال ۷۶ تاسیس شد.من سه سال اونجا بودم و پارسال موقعیکه بعد از تقریبا ۵ سال رفتم اونجا چنان حس عجیبی بهم دست داد که دلم نمیخواست از اونجا بیام بیرون.تمام بچگیم انگار اونجا بود.البته ساختمانش واقعا مدرن شده بود و حسابی بهش رسیده بودن.اما میز پینگ پونگش همونجا بود که باید ! بیشترین خاطرات رو از کلاس سوم راهنماییم دارم.سال آخرمون بود و هر آتیشی که خواستیم سوزوندیم...سوم ۶...یادمه آخرای سال غزال رو تخته سیاه نوشت: قرار ما ساعت ۸ شب ۸/۸/۸۸ میدون امام !! نمیدونم از بچه‌های اون موقع هیچکدوم اینو یادشون مونده یا نه...ولی من که اگه عمری بود میرم سر قرار...یه نیم ساعتی منتظر می‌مونم...هیچکس نمیاد و من برمیگردم خونه

ما اول از بچه‌‌ها تو دو مرحله امتحان گرفتیم و ۳۰ نفرشون تقریبا واسه شرکت تو کارسوق انتخاب شدن...درس دادن به بچه‌ها آدمو زنده میکنه...بگذریم از اینکه بچه‌های این دوره واقعا عوض شدن.خیلیشون موبایل داشتن و سر جلسه موبایلشون زنگ میزد!! مدل شیطونی‌هاشونم با ما خیلی فرق کرده...طرز حرف زدنشون و حتی فکر کردنشون...برعکس ما که سال پیش‌دانشگاهی تازه فهمیدیم که بابا یه کنکوی هم هست اینا از همین الآن فکر و ذکرشون کنکوره...اما چیزی که هنوز عوض نشده همون بچه بودن و بچگی کردنه...خلاصه اینکه پارسال به من خیلی خوش گذشت.امسال من شدم مسئول برگزاری این برنامه ...فردا باید اسم ۳۰ نفر نهایی رو اعلام کنم.امتحان مرحله دوم امسال ۶ تا سوال داشت و من برگه‌های مربوط به هر سوال رو به یکی از بچه‌هایی که باهام همکاری میکردن دادم...سوالایی که تو امتحانهای اینجوری ار بچه‌ها پرسیده میشه جواب مشخصی نداره...وقتی برگه‌های بچه‌ها رو تصحیح میکنی از مدلهای جورواجور فکر کردنشون-که بعضی وقتا واقعا خنده داره-تعجب میکنی.بعضی وقتا چنان ایده‌هایی از تو این برگه‌ها میگیری که مجبور میشی نمره کامل رو بهشون بدی حتی اگه به جواب نرسیده باشن...یکی از سوالایی که من صحیح میکردم این بود که:

اعداد ۱ تا ۲۰۰۶ رو دور یه دایره مینویسیم.هر بار یه عدد رو انتخاب میکنیم و به اندازه اون عدد،یکی یکی به اعداد بعدیش اضافه میکنیم و عدد انتخاب شده رو حذف میکنیم.اینکار رو اونقدر انجام میدیم تا آخرش فقط یه عدد باقی بمونه...سوال این بود که بگن این عدد آخر چنده...

یه تعدادی از بچه‌ها هستن که به اینجور مباحث علاقه دارن و دربارش خیلی کتاب میخونن.اونا سوالای مشابه اینو تو کتابای مختلف خونده بودن و زرتی جواب داده بودن که جواب میشه مجموع اعداد ۱ تا ۲۰۰۶ که اونم از فرمول n.(n+1)/2 بدست میاد !! یه تعدایشونم از مدلسازی استفاده کرده بودن و مثلا برای ۴ تا عدد دیده بودن جواب آخر میشه ۱۰...برای ۵ تا میشه ۱۵ و ...بعد به این نتیجه رسیده بودن که تو این سوال هم جواب باید بشه مجموع اعداد ۱ تا ۲۰۰۶...چون این بچه‌ها تو سنی نیستن که استقرا بلد باشن،این راه مدلسازی خیلی راه قشنگیه به نظرم...اما این وسط یکی از بچه‌ها یه راهی نوشته بود که کلی کیف کردم...نوشته بود وقتی یه عدد رو انتخاب میکنیم،اون رو یکی یکی جدا میکنیم و هر کدوم از این یکی ها رو به عددهای بعدی اضافه میکنیم...خود اون عدد هم حذف میشه اما همون یکی یکی هایی که این عدد رو ساختن هنوز دور دایره وجود دارن و در واقع دارن تو یه مجموع شرکت میکنن.چون این اتفاق واسه همه اعداد میفته،یعنی همه اعداد دور دایره تو این مجموع شرکت میکنن و این معنیش،مجموع اعداد ۱ تا ۲۰۰۶ هست !! حالا وقتی فکر کنین که اینا رو یه بچه ۱۱ ساله نوشته،میفهمین چرا من اینجوری شدم :

همه اونایی که تو اینکار شرکت دارن،از بچه‌هایی که امتحان رو برگزار کردن تا اونایی که تو سه روز برگزاری کارسوق یه مسئولیتی دارن یا به بچه‌ها درس میدن...دقیقا فی سبیل الله کار میکنن!! یعنی واسه خیلی از نیازهاشون حتی از جیب خودشون خرج میکنن...مدرسه تقریبا فقط هزینه ناهار رو تقبل میکنه...اما تو کار کردن واسه این بچه‌ها اینقدر شور و حال هست که ارزش هر چیزی رو داره...کارسوق امسال ۱۸ام تا ۲۰ام مرداد تشکیل میشه...از مراسم عکس هم میگیریم و من امسال اونا رو اینجا هم میذارم تا با حال و هواش آشنا بشین...

p.s.1. خب امیر قلعه‌نویی شدش سرمربی تیم ملی و من شاکیم...البته من منکر توانایی‌هاش نیستم اما امروز تیتر روزنامه خبر ورزشی خیلی نگرانم کرد: ۸ استقلالی و ۵ پرسپولیسی! بقیه هم که کشک...احساس میکنم برمیگردیم به همون دورانی که روزنامه‌های زردی مثل خبرورزشی کنتور مینداختن واسه تعداد بازیکنایی که از قرمز و آبی دعوت میشن...به همون دورانی که بازی تو بعنوان یه بازیکن شهرستانی زمانی به چشم میومد که تو آزادی جلوی پرسپولیس و استقلال خوب بازی کنی...به دورانی که وقتی سرمربی،یه بازیکن استقلال یا پرسپولیس رو از زمین میکشید بیرون،حتما و حتما یه بازیکن از همون تیم رو میاورد تو زمین تا خدای نکرده توازن سرخابی به هم نخوره...به دورانی که شهرستانی‌ها به حساب نمیومدن...به دورانی که مصطفوی رئیس فدراسیون بود.....و....و الآنم هست !

p.s.2. از لبنان و فلسطین و اسرائیل،زیاد گفتیم،نوشتیم،دیدیم،شنیدیم و خوندیم...دیگه چیز تازه‌ای برای گفتن ندارم...حتی این بار با خدا هم کار خاصی ندارم!! ولی یه عکس دیدم که بدجور حالمو بد کرد:

یه بچه ای که رسما به دنیا اومده تا بره بمیره...عجب آشغالایی پیدا میشن تو این دنیا...جالبه که سایتی که این عکسو توش دیدم کلی از این همه شهادت طلبی!!! هیجان زده شده بود  بعضی وقتا از خودم میپرسم اینام واقعا آدمن؟

 p.s.3. این دفعه خیلی از این شکلکا استفاده کردم...یاد دورانی به خیر که بیشتر از اینکه تو حرفام از این آیکونا باشه،تو آیکونام حرف بود