X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 14 تیر‌ماه سال 1385

کاپلو استعفا کرد،الکس گل زد،ایتالیا فینالیست شد.

چه اتفاق دیگه‌ای باید میفتاد تا روز من بهتر از این بشه؟

دیشب انقدر جیغ زدم که اگه یه نفر اون وقت شب از نزدیک خونمون رد میشد،حتما خیال میکرد داره از کنار دارالمجانین رد میشه! به جرات میگم به وضعیتی رسیده بودم که مغزم درک درستی از چیزای پیرامونش ارائه نمیداد! یعنی صادقانه بگم در اون لحظات مستعد انجام هر گونه حرکتی(اعم از ورزشی و غیرورزشی،انسانی و غیر‌انسانی،شرعی و غیر‌شرعی)بودم!!

چیزی که وقتی به حالت عادی برگشتم،تا نزدیکای صبح ذهنمو به خودش مشغول کرد،تلاش برای توجیه رفتاری بود که دیشب از خودم نشون دادم.چه چیزی منو اینطور به ایتالیایی‌ها وصل میکنه؟احساسی که من داشتم بدون شک خیلی خیلی بیشتر از یه هواداری ساده بود.ایتالیا وطن من نیست.حتی یکبار این کشور رو ندیدم.به زحمت،شاید چند کلمه‌ای ایتالیایی بتونم حرف بزنم و تا حدودی معنی بعضی از جملات رو بفهمم.نمیدونم...شاید بشه گفت هوادار یه کشور دیگه بودن(وقتی دامنه این هواداری تا این حد گسترده میشه)بخاطر اینه که حس نسیونالیستیمون مدتهاست که داره سرکوب میشه(؟).این فرضیه وقتی بیشتر به واقعیت نزدیک میشه که بدونیم یه بنگلادشی بعد از حذف آرژانتین خودکشی میکنه...یه چینی بعد از شکست برزیل تو فینال سال ۹۸ سکته میکنه...دو تا تایلندی موقع بازی انگلیس و آرژانتین تو بازیهای گروهی جام قبل با هم درگیر میشن و یکیشون با چاقو اون یکی رو میکشه...و خودم خوب میدونم که چند هزار تا ایرانی بعد از پیروزی تیم محبوبشون همون رفتاری رو نشون میدن که من دیشب بی کم و کاست نشون دادم! این چیزایی که گفتم،قطعا عکس‌العمل طبیعی یه مشت هوادار که به هر دلیلی از یه تیم خوششون میاد نیست.مسئله خیلی فراتر از این حرفاست.من دیشب کاملا خودم رو یه ایتالیایی احساس میکردم و گمون نمیکنم شادیم چیزی کمتر از شادی ایتالیایی‌های دیوونه میدون سانتا ماریای رم داشت.ما مردمی هستیم که مدتهاست چیز زیادی برای افتخار کردن نداریم.به هر حال،الآن تو کشوری زندگی میکنم که واضح‌ترین حقوق آدمها به هیچ گرفته میشه.هر کاری میکنم نمیتونم با خودم کنار بیام و به کورش کبیر ببالم و بواسطه اینکه اولین منشور حقوق بشر رو نوشته به ایرانی بودنم افتخار کنم! نمیتونم به شکوه ایران در زمان داریوش مباهات کنم.(وقتی کنکورم خراب شد،هیچکس اهمیتی نداد به اینکه من ۴ سال تو دبیرستان شاگرد اول بودم! تو بواسطه اون چیزی که هستی ارزش گذاری میشی،نه اون چیزی که بودی).از اونجایی که هیچ پیوندی با اسلام ندارم،طبعا نمیتونم به عدالت علی یا قیام حسین هم افتخار کنم.ما مردم کشورهای جهان سوم آرزوهامون که در قالب ملیت خودمون دست نیافتنی بنظر میرسن رو جاهای دیگه جستجو میکنیم و فوتبال همیشه دم دست ترین وسیله برای اینکاره.

از طرفی من معتقدم جدا کردن آدمها به صرف اینکه چن تا خط مضحک جغرافیایی به اسم مرز بینشون فاصله میندازه کار احمقانه‌ایه.باور نمیکنم شنیدن "سر زد از افق..."بتونه موی تن آدمیو سیخ کنه! فکر نمیکنم هیچوقت علاقه‌ای داشته باشم به اینکه پرچم ایران رو ببوسم و احساس کنم که من چقدر به ایرانی بودنم مفتخرم!! به عقیده من،اینا همش نتیجه تبلیغاتیه که در تمام مدت زندگیمون ما رو رها نمیکنن.به ما یاد دادن که اینطوری باشیم در حالیکه هیچ آدمی نباید اینطوری باشه و به زعم من هیچ آدمی از اول اینطوری نیست! رنجی که یه هموطن من در بم میکشه همونقدر منو متاثر میکنه که رنج یه هموطن من در اندونزی بعد از واقعه سونامی.عذابی که از فقر مردم محروم مرزهای ایران میکشم چیزی کم از احساس غم عجیبی که با دیدن فقر مردم هموطنم در آفریقا بهم دست میده نداره.اگه قلبی در یه نقطه از ایران به هر دلیلی دیگه نزنه،بهمون اندازه ناراحت میشم که وقتی قلب یه انسان هموطنم در دورافتاده‌ترین جزیره اقیانوس هند می‌ایسته.سرکوب دانشجوهای ایرانی همونقدر باعث انزجارم میشه که سرکوب دانشجوهای هموطن مکزیکیم.

بله...من و اون هموطن اندونزیاییم،من و اون هموطن آفریقاییم،من و اون هموطن مکزیکیم،همه روی این کره سبز و آبی،پر از جنگ و نفرت و عشق و حیات،زندگی میکنیم.با دردهای مشترک...با دغدغه‌های مشترک.همگی،با روشهای مختلف،ولی باید زندگی را از اول تا جایی که مردیم طی کنیم.شاید شکل ایرانی این طی کردن با شکل ژاپنی یا کوبائیش فرق کنه،اما مگه غیر از اینه که شروع و پایانش یکسانه؟من دست کم بخاطر این ابتدا و انتهای مشترک خودم رو وابسته و متعلق به تمام دنیا میدونم.درست یا غلط،نمیتونم فرقی بین مردم با ملیت‌های مختلف قائل باشم.

برای من ایتالیا یعنی فوتبال و فوتبال یعنی ایتالیا.شکنجه‌ای که موقع تماشای بازیای این تیم تحمل میکنم لذت‌‌بخشه.تماشای دفاع جانانه ایتالیایی‌ها منو از سامبای برزیل بیشتر به وجد میاره.از سر و صدایی که دیشب راه انداختم،نه متاسفم و نه خجالت زده.من یه گوشه از این دنیا زندگی میکنم...هر چیز جالبی،بدون توجه به مارکش میتونه علاقه منو به خودش جلب کنه و هر چیز کثیفی بدون اینکه بدونم متعلق به کجای این دنیاست میتونه حال منو خراب کنه.

برلین عزیز،ما می‌آییم !

p.s.نذر کردم اگه ایتالیا ببره تا پارک ناژنون رو پیاده برم و برگردم!! اما انقدر تا نزدیکای صبح فکرای عجیب غریب به ذهنم رفت و آمد! کردن که خواب موندم و ادای نذر رو به فردا صبح راس ساعت ۶ موکول کردم!